روزهای عاشقی یک طلبه

لطفا به وبلاگ جدید مراجعه کنید. 1talabe1.blog.ir

حاج آقا و دختران فامیل
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/٢/٢٤  کلمات کلیدی: خاطرات

ابتدا اینجا رو بخونید +++ .

در اونجا مشکلاتی که در جمع های فامیلی مردونه رو داشتم نوشتم.

مشکل با با جماعت نسوان هم به شکل دیگه ای بود. زنهای فامیل ما معمولا پوشیده هستند اما فکر کنید تو یه جمع نشستین که خانوما با استین کوتاه معمولی هستند. یا مثلا دخترا میخان با یه شلوار تنگ جلو شما بچرخن.

اگر بشینم تو جمع میگن : ببین اینم اخوند. خودش نشسته تو جمعی که ... ! بعد خودش به مردم میگه امر به معروف ! بعد خودش میگه حیای چشم !

اگر هم بلند بشم از جمعشون بیام بیرون : خب کجا برم ؟ برم کنار خیابون بخابم ؟ تازه وقتایی هم که بلند میشدم میگفتن : فلانی روابط عمومی بلد نیست. مگه ما غریبه هستیم ؟ چرا فلانی مارو تحویل نمیگیره ؟ یا مثلا میگن چقدر خجالتیه . چقدر سخت گیره ! اما حاضر نبودن به خودشون بگن : چرا ما یه ذره حریم ها رو نگه نمیداریم ؟چرا بجای این شلوار تنگ که همه جای ادم رو قلمبه نشون میده نمیریم یه لباس مناسب بپوشیم ؟

البته بی انصافی نباشه که معمولا خیلی ها بیشتر جلو من رعایت میکردن اما بعضی ها هم میخواستن کاری کنن که همه چیز برا من عادی بشه. اما من با خودم میگفتم : حاجی ببین رضایت خدا در چیه ؟ خدا راضیه تو به ساق دست زن نامحرم نگاه کنی ؟ تو حالا پرچمدار دین هستی. اگه تو جمع اینا بشینی ابرو دین میره. پاشو حاجی . پاشو دل امام زمانت رو خوشحال کن.

اون روزها حس میکردم واقعا دلشون میخاد من کاری کنم که مچ منو بگیرن و بگن : بیا اینم اخوند. انگار اگه من خلافی کنم برا اونا دیگه خلاف کردن هیچ قبحی نداره.

یادمه سال دوم طلبگی بودم. یکی از دخترای فامیل عروسی کرده بود. من تو عروسی نبودم. چند روز بعد یکی از اقوام یه دسته عکس داد من گفت بیا این عکسا رو ببینیم.

اولی دومی سومی ، یهو دیدم ااااااا این که عکس عروسی فلانیه . این که روسری نداره. این هم بهمانی .... ( عمدا عکسا رو داده بود دست من تا من ببینم و بعد بگه فلانی هم عکسای نامحرما رو دیده. )

همون جا عکسا رو دادم دستش و گفتم : اینا که نامحرمن. من دستشویی دارم . ببخشید. !!! ( گاهی وقتا برای به هم زدن جلسه از نقشه وضو گرفتن و دستشویی استفاده میکردم. )

اما از اون دخترایی که سعی میکردن هی عرض اندام کنن جلو من و یه جوری منو سبک کنن :

یکیشون طلاق گرفت.

یکی دیگشون دیر ازدواج کرد و روزگار سختی رو گذروند. هنوز هم بچه نداره.

یکی دیگشون بعد ازدواج با شوهرش شدیدا دعواش شد.

یکی دیگه هم هنوز ازدواج نکرده.

پ ن : بازم بگم که این کارها بیشتر مربوط به وقتی بود که من مجرد و غیر معمم و کمی کم سن و سال بودم. اما بعد از 5- 6 سال دیگه حساب کار دستشون اومد که حاجی محکم تر از این حرفاس و هوای خودشو داره تا نم پس نده ، و لا اقل جلو فامیل حرمت این لباس مقدس رو حفظ کنه ، کم کم اونا مجبور شدن با شرایط من بسازن و به همین خاطر هر وقت من میرم خونه اونا ، کاملا مراقبن که دیگه سوتی خلاف ندن.