روزهای عاشقی یک طلبه

طلبگی یعنی توکل داشتن ، رنگ بی رنگی به تن انداختن / واصبر علی ما یقولون

ثابت
ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳٩٩/٥/۱   کلمات کلیدی:

ورود به کانال تلگرام: https://t.me/dost1396 لبخندبنام دوست داشتنیهامژهبا لبخند وارد شویدچشمک

hamraah1@


 
این مطلب را بخوانید. بعد با اب طلا بنویسید
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳٩٦/٥/٦   کلمات کلیدی: سیاسی اجتماعی

 در یکی از دور افتاده ترین مناطق روستایی بود که بخاطر خشکسالی های چند ساله و حمله یاغیان مردم انجا در فقر مطلق به سر میبردند و برای سیر کردن شکم خود در فشار بودند. 

چند بار چند نفر از بچه های روستا تصمیم گرفته بودند از روستا فرار کنند اما در راه گرفتار راه زنان و حیوانان درنده شده بودند و معلوم نشد چه به سر انها امد. 

مردم بر اثر فقر و کمبود بهداشت دچار انواع بیماری ها بودند و حاکم تصمیم گرفت برای اینکه سر و سامانی به ان روستا بدهد حاکم زبر و زرنگی را به انجا بفرستد. 

حاکم که به لطف " ارثیه حلالی" که به او رسیده بود چشمداشتی به مال مردم نداشت اما از کودکی عادت کرده بود اشرافی زندگی کند. او در وسط روستا منزل بزرگی تهیه کرد ، هر روز از خانه حاکم بوی غذاهای رنگارنگ بلند میشد و از شهر سفارش میوه های رنگارنگ میداد.  بچه های ده که ارزوی لقمه ای نان خشک داشتند سر ظهر در اطراف خانه حاکم پرسه میزدند تا لااقل از بوی غذا کیف کنند. انها ارزو داشتند که حتی اگر شده برای یک روز به خانه حاکم مهمان شوند و از غذای او بخورند. اما دریغ و افسوس. جز بوی غذا نصیبی به انها نمیرسید. 

مادرها بچه های خردسال را از خانه حاکم دور میکردند تا مبادا بوی غذا و رنگ میوه های حاکم دهان فرزندان انها را اب بیندازد و بهانه غذا بگیرند. 

کم کم وضع طوری شد ظهر ها جلو در خانه حاکم جمعیتی از کودکان جمع میشدند ، تا شاید از ته مانده غذای حاکم نصیبی به انها برسد. انگاه گاه برای ته مانده غذای حاکم دعوا میکردند و سر و کله هم را میشکستند.  

حاکم تصمیم گرفت برای فیصله دادن به این وضع ته مانده غذای خود را بیرون خانه نریزد. 

چند روز گذشت وبچه ها حتی از ته مانده غذای حاکم هم محروم شدند. روزها میگذشت و فقر به قدری به مردم فشار میاورد که به مرور جمعیت جلو در خانه حاکم بیشتر میشد تا از بوی مطبخ لذت ببرند و یا به امید انکه کسی به انها کمکی کند. 

تااینکه یکی از روزها که گرسنگی به مردم به شدت فشار اورده بود و مرگ را با چشم خود میدیدند چند تا از جوانان تصمیم گرفتند به خانه حاکم حمله کنند و خود را از مرگ حتمی نجات دهند. در این حمله حاکم از دو چشم نابینا شد و مجبور شد در تمام عمر روی صندلی بنشیند. 

جوانان که دلی از عزا در اورده بودند و شکمی سیر کرده بودند با خود فکر کردند که چند تا از این دست ادمهای ثروتمند در ان منطقه وحود دارد که بیشتر از نیاز خود خرج میکنند ؟ اگر به هر به هر ماه فقط به خانه یکی از انها حمله کنیم در تمام سال در اسایش و راحتی خواهیم بود.  

 

پ ن : اگر سلطان ، برای ان منطقه ی محروم حاکم ساده زیستی انتخاب میکرد ... . 

پ ن : اسراف حرام است. 

 

اما اصل مطلب : 

1 . خدا بر حاکمان عادل ( حاکمان بزرگ درجه اول ، درجه دو ، سه و .... هر کس به اندازه خودش )  واجب کرده که مثل افراد سطح پایین زندگی کنند. 

امام حق و حقیقت علی علیه السلام میفرمایند : 

إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی فَرَضَ عَلَی أَئِمَّهِ الْعَدْلِ أَنْ یُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَهِ النَّاسِ کَیْلاَ یَتَبَیَّغَ بِالْفَقِیرِ فَقْرُهُ

"خدا بر پیشوایان دادگر واجب فرموده خود را با مردم ناتوان برابر کنند تا فقر ،‌ افراد تنگدست را به هیجان نیاورد و به طغیان وا ندارد."

2 . از اخلاق حاکمان این هست که در سختی ها همراه با توده های مردم باشند. 

بزرگ مرد انسانیت علی علیه السلام میفرماید : 

أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِی بِأَنْ یُقَالَ هَذَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ لاَ أُشَارِکُهُمْ فِی مَکَارِهِ الدَّهْرِ أَوْ أَکُونَ أُسْوَهً لَهُمْ فِی جُشُوبَهِ الْعَیْشِ


آیا فقط اکتفا کنم به این که- مرا " امیر مؤمنان " بگویند، ولی در سختی های روزگار شریک آنان نباشم یا در گرفتاری زندگی- نمونه ای- برایشان نشوم؟

فدای تو یا امیر مومنین. تو بحق مرد عدالت وانسانیت بودی. 

3 . رفتار شناسی حاکمان را در نهج البلاغه دنبال کنید. این فقط مختصری از دریای نهج البلاغه بود. 

مثال : کسی که متصدی وزارت مثلا اموزش و پرورش است باید جوری زندگی کند که رفتارش برای ان معلم جوان که با هزاران مشکل و فقر و نداری و اجاره مسکن مشغول کار شده الگو باشد و ان معلم جنس مدیر خود را از خود بداند.  

به کانال تلگرام هم سر بزنید


 
جواب استخاره
ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳٩٦/٥/٦   کلمات کلیدی: روزانه

خواننده گرامی که استخاره میخواستند : 

جوابش خوبه و ببرای خودتون و دیگران مفید خواهد بود. 

....

میخوام به کامنتا جواب بدم. 

بحث پورشه را در کانال دنبال کنید. !


 
جوان عزیزم / پست دوم
ساعت ٦:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٦/٥/۳   کلمات کلیدی: سیاسی اجتماعی

امروز میخوام براتون یه چیزی بگم که خیلی جالبه.

جمله معروفی هست که از پیامبر خدا صلی الله علیه و اله نقل شده که : 

 بعثت بین جاهلیتین ، لأخراهما شر من أولاهما 

من بین دو جاهلیت مبعوث شدم و جاهلیت دوم بدتر از جاهلیت اول هست. 

گاهی وقتها از نسل جوان تو همین مملکت چیزهایی میشنویم یا نه فقط این مملکت تو دنیا حرفهایی میشنویم که باید بگیم صد رحمت به عرب جاهلی. عرب جاهلی از لحاظ فرهنگ و عقل جاهل بود . و الا همین گوشت بره ای که ما میخوریم رو میخورد و از همین پنبه ای که ما لباس میدوزیم لباس میدوخت. 

سند این حدیث شاید قطعی نباشه اما محتوای حدیث بسیار جالب و قابل تامل هست. متاسفانه نسل جوان ما بااین همه کتاب و نوشته ای که دربازار درباره مطالب اعتقادی هست کمتر در این زمینه مطالعه میکنند. مشکل از کتاب هم نیست. مشکل از کم توفیقی هاست که بر اثر معصیت ایجاد میشه. 

مثلا وقتی فلان مسئول میگه پول داشتم ، برای اینکه ریا نشه رفتم پورشه خریدم اخه ادم دیگه چی میتونه بگه ؟ مثلا امام خمینی پول نداشت یا عقلش نمیرسید ریا نشه و پورشه نمیخرید ؟ یا حضرت علی علیه السلام نعوذ بالله پول نداشت که ساده زندگی میکرد ؟ 

وقتی مسئول مملکت اینقدر سطح فکرش پایینه چه توقعی از جوان دبیرستانی دارم که حرفهای چرت و پرت مسیح علی نژاد رو باور نکنه ؟ تقصیر تو نیست جوون خوب. تقصیر اون مسئولی هست که مسئولیت گرفته اما سواد نداره. 

من تبلیغ تو کوهها و دره ها رو به هزاران وزارت و ریاست عوض نمیکنم. چون تو تبلیغم فکر مردم رو روشن میکنم ، اندیشه ها رو بارور میکنم کار اساسی میکنم. 


 
مرکز دنیا اینجاست
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٦/٥/۳   کلمات کلیدی: یادداشتهای تبلیغ

امروز خبر خیلی خوبی شنیدم. 

البته قبلا زمزمه هاشو شنیدم بودم اما الان دیدن و شنیدم همراه بود. 

دعوتم کردن به منطقه ای همین نزدیکی ها. من قبلا شاید 7 سال قبل برا  تبلیغ اومدم اینجا. کلاس قران داشتم. دختر و پسر . 

تابسانی که ماه رمضان شاید در مرداد و شهریور بود. دقیقا یادم نیست. 

کلاس قران برام فوق العاده خسته کننده بود. چون با دهان روزه دو سه ساعت با بچه ها چک و چونه میزدم. 


 
بهزیستی
ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٦/٥/۳   کلمات کلیدی: روزانه

بی بچه بودن سخته. حتی از بی زن بودن در دوران مجردی هم سخت تر. 

بابت ایمیل ها هم تشکر میکنم . راستش ادمیزاد اگر از دوستش یه ایمیل دریافت کنه حتی اگر غررر هم باشه اما باز از خوندنش لذت میبره. 

حاضرم و دوست دارم از بهزیستی بچه بگیرم. البته اگه که شرایطش بهم بخوره. بچه کم سن و سال باشه. دخترباشه و ... . 

اینطوری که پرس و جور کردم شرایط کمی سخت هست برای سرپرستی بچه. هر چند من حتی اگر بچه دار هم بشم حاضرم سرپرستی یه بچه رو هم قبول کنم  و از اینکه دور و برم شلوغ باشه خوشم میاد. 

شدیدا از طرف بعضی ها بهم فشار اوردن برا ... . 

نمیدونم چراخسیس شدین. کمتر کامنت مینمایید. !!! عصبانیعصبانی


 
پست دوم / استخاره عجیب
ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٦/٥/٢   کلمات کلیدی: یادداشتهای تبلیغ

یه اقایی هست اینجا نون خشک و پلاستیک کهنه میخره. خیلی هم ادم خوبیه. مومن ، مسجدی ساده مودب اما کمی هم شکسته . 

گوشش هم سنگین شده و چشماش هم کمی ضعیفه. 

خلاصه با حیا و خجالت خاصی بهم گفت استخاره میخوام.

براش گرفتم اما واقعیتش این بود که حس کردم نباید استخاره میگرفت. اینو هم بهش گفتم که اقا جون بهتره قبل استخاره مشورت کنی. 


 
دیروز غروب ...
ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳٩٦/٥/٢   کلمات کلیدی: یادداشتهای تبلیغ

غروب افتاب بود. شاید کمتر از نیم ساعت مانده به اذان مغرب...

اقایی زنگ زد که فلانی دیدم اینجا تنهایی و میزبان شما هم رفته سفر... 

امشب شام خدمتتون باشیم توی باغمون...

خوشحال شدم. 

بعداز مسجد و سخنرانی رفتم توی باغ ...

البته باغ سنتی و کوچیکی بود و همه جا هم تاریک اما همین که بالاخره یه جای جدید و یه تنوع تازه بعد از ماهها برام پیش امده بود کلی خوشحالم کرد. 

کمی توی باغ قدم زدم ، چرخیدم و با نور موبایل که روی درختا مینداختم از طبیعت لذت میبردم. 

باغ خار و خاشاک زیادی داشت و لباس و پاها رو اذیت میکرد. اما من بیشتر دوست داشتم لذت ببرم و خوش باشم. 

نیم ساعتی چرخیدم و اخر که اومدم زیر نور چراغی که وسط باغ روشن کرده بودند نشستم و با صاحب باغ کمی کپ زدم. صاحب باغ هم ادم جا افتاده ای بود و کلی تعریف و خاطره داشت و شروع کرد به تعریف کردن. تعریفهایی که صد تا یکی من ازش سر در نمیاوردم. 

تازه فهمیدم ای بابا این صاحب باغ خودش از من تنها تره و اینطور نیست که دلش برا من سوخته باشه ، خودش تنها بوده و دوست داشته یکی بشینه پیشش و اون براش تعریف کنه. 

خلاصه اینکه ما گوشمون رو تقدیم این اقا کردیم بلکه ایشون حرفای دلشو بزنه و تخلیه بشه. 

نمیدونم اخر شب هم تخلیه شد یا نه چون حتی لحظه اخر هم که از باغ داشتم میومدم بیرون تا دم در هم داشت برام حرف میزد... . 

پ ن : جایی که بچه نباشه مزه نمیده. حتی اگر بچه خودت نباشه. اما اگر بچه باشه مخصوصا بچه خودت یه مزه ی دیگه داره ... . 

یه اتفاق دیگه هم برام افتاد که در پست بعد میگم. 


 
← صفحه بعد